تبليغاتX
به وبلاگ داستانهاي كودكانه خوش آمديد
روز ولادت امام علی (ع) و روز پدر مبارکباد چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 11:49

زاد روز اولین امام معصوم علی (ع) را به شیفتگان آن حضرت تبریک می گویم .

این روز در ایران بنام روز پدر نامیده می شود . من این روز را به تمام پدران تبریک می گویم .

یک شعری به این مناسبت انتخاب کرده ام تقدیم خوانندگان عزیز می نمایم .

علی (ع)…

 

توای مولا تو ای آقاعلی جان

توای آقا توای مولا علی جان

یتیمان را نباشد جز یا ور

چه درپیدا چه درپنهان علی جان

تو آن خورشید رخشانی که باید

بتابی تا ابد بر ما علی جان

تویی با حق همیشه یار و یاور

حقیقت راتویی معنا علی جان

تو آن رودی که سیراب است از تو

زمین تشنه ای دریا علی جان

تو در فهم من و دنیا نگنجی

تویی از عالم با لا علی جان

منم امروز و دامان تو ای خوب

به فریادم برس فردا علی جان

 

شعری از زهرا اکافان

 

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

روزمعلم را گرامی میداریم جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:3

به نام او که یادش آرامش بخش دل هاست

 

سلام ای با من وگل ها صمیمی                                     

 

                                             سلام ای یار غمخوار قدیمی

 

لیلایک دختر خوب و مهربان است.به معلم احترام می گذارد ومدیر، معاون ومعلم ها از او راضی هستند.امسال می خواست هدیه ای گرانبها برای معلم زحمت کش و بی دریغش بخرد ولی او پول کافی برای خرید هدیه نداشت .لیلا نمی خواست از پدرومادرش پول بگیرد چون می خواست هدیه را با پول خودش بخرد .او فقط فکر و ذکرش این بود که چگونه می تواند با پولش هدیه ای زبیا برای معلمش بخرد .ناگهان فکری عاقلا نه به نظرش رسید .آن روزبا مادرش به بازار رفت ویک گل خوش بو وزیبا برای معلمش خرید ویک نامه درباره ی زحمت های معلم نوشت وروی گل گذاشت.فردای آن روز یعنی (12اردیبهشت)گل را همراه نامه به کلاس برد .همه ی بچه ها چیزهای بزرگ وزیبا آورده بودند. اما هیچ کدامش به زیبایی گل ونامه ی لیلا نمیشد. وقتی معلم به کلاس آمد همه ی بچه ها هدیه هایشان را به معلم دادند لیلاهم هدیه اش را به معلم داد. معلم از بچه ها تشکر کرد. ساعت بعد معلم وارد کلاس شد ویک کارت هزار آفرینی که در دستش بود به لیلا داد معلم گفت : لیلاجان هدیه ی تو کوچک ولی بسیار زیبا بود. . بعد گفت این هدیه برای من بزرگترین و گرانبها ترین هدیه عمرم است سپس روکرد به بچه ها گفت: البته همه ی هدیه های شما خوب بود وبعد از بچه ها خواست تا لیلا را تشویق کنند آن روز لیلا با خوشحالی روانه ی خانه شد و ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف کرد پدر ومادرش هم از کار اوخوششان آمد وخوشحال شدند که فرزندی همچون لیلا دارند .

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

خرید عید امسال چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 1:22

امسال نزدیک عید نوروز پدر و مادرش گفته بودند پس انداز زیادی برای خرید ندارند . او خود نیز متوجه شده بود که سفره هفت سین آنها مثل سالهای قبل رنگارنگ نبود. به همین خاطر او برای عید امسال خود هیچ چیز نخرید. فقط از پدر و مادرش خواست عروسکی کوکی که خواهر کوچکتر از خودش پشت ویترین اسباب فروشی دیده بود و چندروز برای خریدش ، گریه کرده بود را برایش بخرند . او خود از خرید خویش صرفنظر کرد تا پدر مادرش شرمنده ی خواهر کوچکتر از خودش نشوند . می گفت من ازلباس و کفش های سال قبل خود استفاده می کنم تا خواهر کوچولویم به خاطر تصاحب عروسک مورد علاقه اش دیگر اشک نریزد.

امروز او خیلی خوشحال بود که با این کار توانسته تبسم دوباره ای را بر لبان خواهرش برگرداند.

او خوشحال بود که توانسته است پدر و مادرش و خدا را از خود خشنود سازد . 

 

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

سرگذشت کوتاه قلم نی سه شنبه هفتم اسفند 1386 17:9

تقدیم به پدرم که گاهی با قلم نی نیز کار می کند.

منبع تصویر وبلاگ http://www.honarmandy.blogfa.com/دیگر پدرم

روز گاری من به همراه دوستان و خانواده ام در حالی که سرسبز بودیم در میان آبها که اطراف مرا پوشانده بودند زندگی می کردیم .تا این که من و دوستانم رشد کرده و بزرگ شدیم و به صورت نی در نیزار به زندگی خود ادامه دادیم . ناگهان یک روز من با تیغ رهگذری از بقیه ی دوستان و خانواده ام جدا شدم تا در دست هنرمندی قرار بگیرم وبا کمک وی و مرکب ،کلمات و جملات زیبا بنویسم حال خوشحالم که می توانم با چرخش خود در دستان هنرمندان خطی زیبا بنویسم.          

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

جمعه بیست و هشتم دی 1386 0:5
 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ؟

 

                      این چه شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست ؟

براستی که  حسین علیه السلام سفینه و کشتی نجات است

بی هیچ مقدمه میخواهم این ایام سراسر حزن و اندوه را به تمام مومنین و دوستداران آن حضرت تسلیت بگویم و از همه آنها التماس دعا داشته باشم .  

 

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

دختر چوپان چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 15:9

این داستان را اخیرا خواندم بنظرم جالب آمد . شما چه فکر می کنید لطفا برایم بنویسید

آن قدرابر توی آ سمان بودکه آدم خیال میکردکه خورشید هنوز از خواب بیدار نشده است .

دختر چوپان روی تخته سنگی زیر یک درخت نشسته بود وآ رام نی می زد.زیر چشمی گوسفندها رامی پایید.یک مرتبه هیاهویی میان گله افتاد.گوسفندها بلندبلند بع بع می کردند وهرکدام به طرفی می دویدند. دخترک مثل برق از جایش پرید.می دانست صدا صدای چیست . پیتیکوپیتیکوی سم اسبان سرباز های پادشاه همیشه گوسفندهایش را می ترساندند. با عجله به طرف سوارها دوید.وقتی به آنها رسید نفسش بند آمده بود:

چه خبرتونه؟ الآ ن چند ماهه که هرروز می آیید این جا واین زبون بسته ها را می ترسونید منکه حرفامو قبلا زدم .تاپسر پا دشاه در یک کار استا نشه باهاش عروسی نمی کنم .

سواری که ازبقیه جلوتر بود از اسبش پیاده شد و گفت : والله ما که تا حالا نشنیده بودیم کسی برای ازدواج با پسر پا دشا ه قید و شرط بگذارد ولی به هر حال ما امروز اومدیم این جا تا ازطرف عالی جناب به شما بگیم که ایشون یک قالیباف معروف شده اند.گل ازگل چوپان شکفت. گله را هی کرد و برگرداند به ده . آن وقت سوار اسبش شد وبا سربازها به طرف قصر رفت.فردای آ ن روز جشن عروسی مفصلی در تمام کشور برپا شد جشن عروسی او با پسر پادشاه . روزهای قشنگ بهاری یکی یکی می آ مدند و می رفتند. در یکی از این روزهاعروس وداماد جوان تصمیم گرفتند تا برای گردش به صحرا بروند . آن قدر رفتند و حرف زدند و خوش گذراندند تا این که حسابی از قصردورشدند.ناگهان چشمشان به آلونک کوچکی افتاد که تک و تنها وسط دشت قرار داشت و از آن بوی کباب می آمد پسر پادشاه ازاسبش پیاده شد و گفت : بد نیست برویم داخل و یک چیزی بخوریم. گلیم کوچکی جلوی آلونک پهن شده بود. تا آمدند از روی آن رد بشوند زیرپایشان خالی شد وپرت  شدند توی یک چاله ی تاریک و عمیق .صا حب آلونک که صدای افتادن آن ها را شنیده بود بالای چاله آ مد خنده ی ترسناکی سرداد و دو باره گلیم را روی چاله انداخت. همه جا تاریک شد. چند نفر دیگر توی گودال بودند. جلو آمدند وبه پسرپادشاه گفتند :هر روز یکی دو نفراین تو می افتند. مرد بدجنسی که صاحب آلونک است شبانه از ماکار می کشد آخر سرهم می آید ویکیمان را که بدتر از بقیه کار کرده با خود ش می برد.بعد او را می کشد و گوشتش را کباب می کند و به خورد بقیه می دهد.

طولی نکشید  که مرد بد جنس با یک نردبان وارد گودال شد. زیر نور کمی که ازآن بالاتوی چاله می افتاد به تازه واردها نگاه کرد وگفت: هی شما دوتا چه کار بلدید تامن بتونم از اون پول در بیارم؟ پسر پادشاه سرش را بالا گرفت وبدون آن که بترسد جواب داد: اگر قول بدهی هیچ کدام از ما را نکشی کاری می کنم که زود پولدارشوی. یک دارقالی و چند تا دوک نخ برایم بیاور. مرد بد جنس که اورا نمی شناخت شرط اورا قبول کرد. آن شب پسرپادشاه  تا صبح نخوابید وبا کمک بقیه شروع کرد به بافتن یک قالی. مرد بد جنس می خواست قالی را بفروشد و درعوض پول خوبی بگیرد. پس ازچند روز وقتی موقع تحویل قالی رسید پسر پادشاه به او گفت :من این قا لی را خیلی خوب و اعلا بافته ام. آن را به قصر پادشاه ببر و بگو شوهر دختر چوپان گفته که پادشاه اول قالی را باز کند وبعد به تو انعام خوبی بدهد. مرد بد جنس با خوشحالی راهی قصر شد . پادشاه تا قالی را باز کرد چشمش به جمله هایی افتاد که روی فرش بافته شده بود : پدر عزیزم ما توی یک چاله جلوی آلونک این مرد بد جنس زندانی شده ایم. اویک گلیم قرمز روی چاله انداخته. مارانجات بدهید.

پادشاه دستور داد تا مرد بد جنس را دستگیر کنند.آن گاه سپاهش را برای نجات زندانیان فرستاد. وقتی مردم از ماجرا آگاه شدند همگی دختر چوپان را تحسین کردندکه چنین شرطی برای ازدواج با پسر پادشاه گذاشته بود( شرط یاد گرفتن یک کار.)     

                      

برگرفته ازکتاب گنجینه های ادب آذربایجان

 

 

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

دخترشجاع وقهرمان سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 18:20
 

آ ن طرف د هكده اي دريايي عميق و وسيع بود كه مي گفتند درآن جا يك كشتي دزدان دريايي وجود دارد كه درآن كشتي دريايي دزدان دريايي زندگي مي كنند ودريا را تصرف كرده اند ومردم فقیر دهکده را که کارشان ماهیگیری بود از رفتن به دریا وکسب وکار محروم ساخته بودند . می گفتند دزدان دریایی يك شمشير جواهر نشان دارند كه قدرت آن ها درهمين شمشير است ومي گفتند آن شمشير دراتا قي به نام اتاق اسرار است و كليد آ ن اتاق دردست فرمانده دزدان دريايي است . درآن دهكده دختري يازده ساله به نام ليدا بودكه دلش مي خواست به جنگ با دزدان دريايي بپردازد ولي پدر و مادرش به او اجازه ي انجام چنين كا ري را نمي دادند. يك شب وقتي كه ليدا مط مئن شد همه خوا بيد ند تصميم گرفت به جنگ دزدان دريايي برود وآن ها را شكست بدهد او ازجنگل وحشتناكي گذ شت تا به دريا رسيد درآن جا قايقي ديد سوارآن شد وروی امواج ملایم دریا به طرف دزدان دريا حركت كرد. از دوركشتي دزدان دريايي را ديد و قایق را آرام وبیصدا به آن سمت هدایت کرد . با شجاعت وجسارت وارد كشتي آنها شد اول ازهركار مطمئن شد همه خوابيدند فقط سه تا نگهبان بيداراست بعد سروصدا كرد تا نگهبانان به طرف صدا بروند نگهبانان وقتی صدارا شنیدند به این طرف و آن طرف دویدند تا صدا را پیدا کنند درآن لحظه لیدا که موقعیت مکانی قبلی خود را تغییر داده بود از فرصت استفاده کرد و به اتا ق فرمانده رفت و کلید اتاق اسرار را برداشت وقتی می خواست ازاتاق فرمانده خارج شود نا گها ن پایش به ظرف سفالی قدیمی و مورد علاقه فرمانده خورد ظرف افتاد و شکست . فرمانده خواب آ لود گفت : کیه ؟ لیدا صدای گربه را درآ ورد و فرمانده فکرکرد گربه است ودوباره خوابید . لیدا به سراغ اتاق اسرار رفت وشمشیررا برداشت و با خوشحالی به خانه بر گشت صبح وقتی فرمانده ازخواب بیدار شد دید ظرف شکسته است و ازهمه مهم تر اینکه کلید اتاق اسرار نیست زود به سراغ اتاق اسراررفت وقتی که دید شمشیر نیست فریاد زنان گفت : بیچاره شدیم. ولی لیدا شمشیررا به اها لی دهکده نشان داد مردم خوشحال شدند و شمشیررا شکستند بعد عکس لیدا درروزنامه ها بعنوان قهرمان ملی وجسور چاپ شد .این دختریازده ساله صاحب موفقیت بزرگ شده بود . مردم دهکده برای همیشه ازدست دزدان دریایی خلاص شده بودند . پس از آن مردم دهکده  به همراه  کدخدای دهکده میدانی ساختند و نام آ ن را میدان پیروزی گذاشتند وکنارآن مجسمه ی لیدا را ساختند بعد ازآن ماجرا لیدا مایه ی افتخار پدر و مادرش ومورد احترام اهالی دهکده شد وهمه به او احترام می گذا شتند .   

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

خا طره ای از دوران کودکی جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 21:50

                                  

 

یادم می آید وقتی پنج سال داشتم به مهد کودک می رفتم آخر پدر و مادر و خواهرم به مدرسه می رفتندومن چون کوچک بودم نمی توانستم به مدرسه بروم علاوه بر این نمی توانستم تنها درخانه بمانم وبه همین دلیل به مهد کودک می رفتم . یادم می آید آ ن روزها پدرم یک دوچرخه داشت که هرروز مرا با آن دوچرخه به مهد کودک می برد من هم  آن روزها دائم از پدرم خواهش می کردم که یک بار با دو چرخه تنها چهارراه شهرمان را که زیاد از محل مهد هم دور نبود دور بزند و بعد مرا به مهد کودک ببرد.

 آ خرراستش را بخواهید از مهد کودک می ترسیدم و وقتی با بابام یک دورمی زدیم بهانه می آوردم و خودم را به مریضی می زدم که به مهد کودک نروم. حالا در کلاس چهارم هستم  وحسرت آ ن روز ها را می کشم .

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

روز معلمان گرامیباد یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 1:34

          

به نام آ فریننده ی هفت آ سمان

 

 

 

معلمی شغلی نیست هنر است .آری معلمان همانند شمع می سوزند تا از روشنایی آن دیگران بهرمند شوند

همواره معلم دست ما را می گیرد واز سوی جهل و نادانی به سوی علم و دانش می برد. معلم ازدانستنیهای

خویش به دانش آموزان یاد می دهد و دانش آموزان از این  دانستنیها بهره مند می شوند. معلما ن عزیزو

گران قدر برای سربلندی ما و آ گاه شدن ما ازبعضی مسا یل خیلی زحمت می کشند و همچنان برای

موفقیت ما به درجات بالاتر رنج ها ومشکلات فراوانی را تحمل می کنند و با برد باری و شکیبا یی به ما

درس زندگی و پایداری را می دهند. زگهواره تا گور دانش بجوی. یعنی راه علم ودانش هیچ وقت به پایان

نمی رسد وما همچنان با معلما ن واستا دان گران قدرهستیم .

 

معلمی شغل انبیاء است .

امام خمینی ( ره)

نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |

شباهت سرگذشت دو درخت شنبه بیست و ششم اسفند 1385 0:7

                                          نام داستان :  شباهت سرگذشت دو درخت 

 

روزی روزگا ری درخت پیرو کهنسا لی،کنارجاده ای دربیابانی زندگی میکرد. او سالهابودکه به تنهایی زندگی میکرد و درآن بیابان هرگز دوستی ندیده بود.

درخت پیر وکهنسال ما ازاین وضع خیلی ناراحت بود تا اینکه یک روزی متوجه شدکه یک درختچه کوچولویی درکنارش شروع به رشد و نمو می کند.

درخت پیربا دیدن این درخت کوچک خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد که بالاخره برای خودش همصحبتی پیداکرده است .

 درخت پیرازخو شحالی درپوست خود نمی گنجید. آخه بعد سالها سکوت می خواست با کسی حرف برند .

درختچه ی کوچولو با دیدن این درخت بزرگ خوشحال شد وبا خود گفت که باید خیلی چیزها از این درخت یادبگیرم چون سالهاست که تواین بیابان زندگی کرده است. یک روزی درخت کوچولو برای اینکه سرصحبت باز کند گفت : ای درخت بزرگ شما چرابه تنهایی زندگی می کنید وچراپیش دوستانت در جنگل نرفته اید ؟

درخت کنهسال که سالها درانتظار چنین سئوالی بود زندگینامه ی خود را اینگونه شروع کرد :

 من درکنارپدر و مادر و خوا هر و برادرانم دریک جنگل بزرگ و سرسبزی زندگی میکردم . روزی ازروزها این انسانها که خود را برتر از دیگران می دانند و خود را اشرف مخلوقات می دانند مرا از خانواده ام جدا کردند. آنها می خواستند مرا به شهر برده تا از من میز و مداد و کا غذ و ... بسازند. انسانها من وتعدادی زیاد از درختان جنگل را بریدند وسوار ماشین کرده به قصد شهر راه افتادند.ازقضای روزگار دربین راه من از کامیون به زمین افتادم . چون ازخانواده ام دورشده ودربیابانها رها شده بودم خیلی ناراحت بودم. بارها بخاطر زخمهایی وشکاف هایی که اره انسانها درتنم بوجود آمده بود گریسته ام .! اما کسی نبود که به زخمهایی من کمکی کند.

بالاخره گذشت زمان به من آموخت که که باید دست از نامیدی بردارم وبرای زندگی تاره ودور ازخانواده ودوستانم بیاندیشم . چون سرنوشت مرا محکوم به زیستن وزندگی کردن ، کرده بود . من از آن روز تصمیم به زندگی کردن دوباره گرفتم ودر همین جا مشغول ادامه ی زندگی خودشدم . اکنون سالهاست که دراینجا زندگی میکنم وخیلی ازآدمهایی که روزی کمربه نابودی من ودوستانم بسته بودند، مسافرجاده نزدیک من هستندوهر ازچندگاه ازگرمای سوزان تابستان به سایه من پناه می آورند من نیزهرچند سایه خودرا از آنها دریغ نکرده ام ولی با هیچ کدام از آنها صحبت نکرده ام . !!

درخت پیرگفت : دوست کوچولوی من تو چرا که تازه متولد شده ای اینجا هستی ؟

درختچه کوچک که سراپا به گوش بود با خود میگفت این باور کردنی نیست !! ...عجب شباهتی در زندگی ما وجود دارد .

درخت بزرگ گفت : دوست عزیزو کوچولوی من ، جوابم را ندادی ؟!

یک مرتبه درختچه بخودآمدگفت : ها ..ها.. داشتم به این می اندیشیدم که ما سرگذشت خیلی شبیه به هم داریم. 

 درخت جوان گفت : من خیلی چیزها را نمی دانم فقط همین قدر می توانم بگویم که هم مثل تو ، وقتی دا نه ای بودم مثل بقیه دانه هایی که کشاورزان از همین جاده می خواستند به زمین خود برده و بکارند از دست یکی از آنها درکنارتو به زمین افتادم. از آب باران و با مواد غذایی که درخاک بود تغذیه کردم وکم کم بزرگ شدم وسرازخاک بیرون زدم ودرهمین مکان رو ییدم .!!

درخت جوان گفت ولی شما زندگی غم انگیزی داشتید و من خیلی چیزها را فعلا نمیدانم  بعدازاین خیلی چیزها هست که باید ازشما یادبگیرم .

درخت کهنسال گفت: خوشحالم که پس ازسالها دوست خوبی پیدا کرده ام وقول داد مثل مادر از درخت کوچک حمایت کند وهرآنچه که درخت جوان نمی داندبه او یاد دهد .

اکنون هر دوتا درخت باهم ودر کنارهم خیلی مهربان وصمیمی هستند وهمیشه باهم صحبت می کنند و زندگی لذت بخشی را سپری می کنند و از زندگی خود راضی هستند . 

 

25 /12/85 سپده

                                                                                                         پایان                                                     
نوشته شده توسط سپيده قربان زاده  | لینک ثابت |